بسم الله الرحمن الرحیم

داستان کوتاه جدید     روح بی تن

به ادامه مطلب رجوع شود ...

چیدمان واژگان _ سید فرزاد شفیعی کنارسری از رشت 

ادامه نوشته

داستان کوتاه شماره 7. روایتی حقیقی از یک تراژدی

داستان کوتاه شماره 7 روایتی حقیقی از یک تراژدی

اواسط بهار 1374 بود و درون شهر رشت نسیم بهاری میوزید ، پیچ میخورد و از روی پل رودخانه ی زرجوب عبور میکرد و شال رنگو روی رفته ای برنگ صورتی را که از پایه ی پل باریک و فلزی آویزان بود در هوا میرقصاند ....

 ، ابتدای محله ی ضرب درون حیاط بزرگ دبستان حشمت ، همه به صف ایستاده بودیم، 

عجلو نظام...

همه اندازه ی یک دست از شخص جلویی فاصله میگرفتیم ، نسیم خوش و معطر بهاری مسیرش به صف کلاس اولی ها رسید و به دور موههای بلند من چرخی زد و زولف موی بور من در هوا پیچ و تابی موزون برداشت و همراه نسیم چند لحظه ای در هوا رقصید ، و من از گوشه ی چشمم چپکی به رشته ی بلند موی رقصان در باد خیره بودم ، که ناظم مثل جن پشت سرم سبز شد ، و گفت؛ 

شهرررروز... مگه دختری؟ که اینقدر زولف موه هات بلنده؟.. یالا برید سر کلاساتون.....

 

در همین لحظات ، کمی بالاتر ، وسط محله ضرب ، یک تراژدی در حال وقوع بود ، حادثه ای که با وقوعش بزودی تمام شهر خیس رشت و دیار سبز گیلان را در بُهت و حیرت فرو خواهد برد 

عباس پسری هجده ساله که بهمراه پدر مادر و خواهرش مستاجر ما بودند و سمت مرکز شهر ، به فاصله ی دویست متری از برج سفید شهرداری ، انتهای کوچه ی اجنان ، درون خانه ی وارثی که ما به آن میگفتیم خانه ی درخت بید سکونت داشتند . اما خانه ی پدربزرگش ، در وسط محله ی ضرب پشت حمام معروف بهار بود . 

ساعت 15:30   

زنگ آخر و درس فارسی ، من تخت اول درون کلاس اول ابتدایی نشسته ام ، و کمی بالاتر وسط محله ی ضرب. عباس برای انکه با دوست دخترش یعنی مریم ، از شهر فرار کند به پول نیاز دارد ، به خانه ی پدربزرگش پشت حمام بهار رفته ، درخواست پول میکند، پدربزرگش سر باز میزند و دست رد به سینه اش زده و قصد بیرون کردنش از خانه را دارد ، عباس پدربزرگ پیرش را هول میدهد ، پدربزرگ کمی عقب میرود و پایش از لبه ی ایوان لیز خورده و به شدت سقوط میکند درون حوضچه ی وسط حیاط ، سرش شکسته و بینی و گوشش خون میچکد ، مادربزرگ شروع به شیون میکند ، عباس که جنون آنی دچار گشته ، بیرحمانه با تخته ی چوبی بر سر مادربزرگ میکوبد ، سپس به درون اتاق خواب رفته و صندوقچه ی کوچکی که از چوب و حلب ساخته شده را میشکند ، چندین باندرول اسکناس میابد ، آنها را برداشته و به حیاط باز میگردد ، گویی هر دویشان زنده اند ، و نفس میکشند ، عباس مادربزرگ را از دو دست گرفته و از روی پله ها به پایین میکشد ، کنار پدر بزرگ درازش میکند ، صدایی از درون اتاق میشنود، مشکوک شده و خانه را جستجو میکند ، ناگه زنگ خانه بصدا در آمده و سپس صدای سوت های همیشگی که بگوشش آشناست، بی شک دوست جدیدش یعنی رضا علینژاد که 15سال دارد از حضور عباس درون خانه ی پدربزرگ آگاه شده و آمده تا سلام علیکی کند و پیشنهاد بازی در زمین فوتبال محله را به وی بدهد. عباس اعتنایی نمیکند ، سراسیمه از انبار نفت برداشته و بروی پدربزرگ و مادربزرگ نیمه جان میریزد ، و اما.....

تنها یک متر آنسوتر ، رضاعلینژاد بیخبر از ماجرا ، حوصله اش از بی اعتنایی عباس سر میرود ، برای بار آخر سوت میزند و میگوید؛

عباس چرا جواب نمیدی؟ بچه ها منتظرند تا برم باهاشون فوتبال ، اگه نمیای من برم!?.. 

کمی سکوت.... 

رضا دلسرد شده و از پشت درب راه افتاده و سمت زمین فوتبال حرکت میکند ، چند قدمی از مهلکه دور نشده که عباس درب را باز میکند و..

عباس درب را کمی باز کرده سرش را میاورد بیرون ، مضطربانه رضا را فرامیخواند و میگوید؛ 

رضا توپوله نرو ، نرو ، یه لحظه برگرد کارت دارم

رضا بازمیگردد و بیخبر از شرایط ، دستش را به کمر زده و شروع به قر قر میکند و میگوید؛ 

عجب بی معرفتی هستی !.. صدبار بهت گفتم که منو رضا توپوله صدا نکن ، بازم منو اینطوری صدا میکنی؟.. عباس_ بیا این چندتا باندرول پول رو بگیر و برو بده به دوستم که سر کوچه ست

رضا_کدوم دوستت؟ سرکوچه که فقط یه گربه ی سیاه و تک چشم نشسته

عباس_ اسمش مریم و یه چادر سرش هست ، یه ساک مسافرتی هم داره ، برو حتما سر کوچه ست...

رضا میرود و مریم را نمیابد ، با قدم های آرام ، و افکار مخشوش باز میگردد، پول ها کمی نم گرفته و یا خیس بنظر میرسد ، عطر نفت به مشامش میرسد، رضا در حالیکه بی خیال و ساده لوحانه به شکمش خیره شده و تلاش میکند تمام نفسش را بیرون دمیده و خودش را کمی شق و صاف بدارد تا فرق بین لاغری تا توپولی را بهتر درک کند به پشت درب میرسد و بی آنکه مکثی کند درب نیمه باز را هول داده و وارد حیاط میشود ، عباس میگوید؛

درب رو ببند رضا

رضا درب را با پشتش هول داده و میبندد ، سرش را بالا میگیرد و نگاهش را از خیرگی به شکمش برداشته و به منظره ی روبرو چشم میدوزد...

رضا در حالیکه شوکه شده ، باندرول های پول از دستش می افتد ، دهانش نیمه باز به لکنت می افتد ، تمام قامتش شروع به لرزیدن میکند ، نمیتواند چیزی را که میبیند باور کند ، صدای آونگ ساعت از درون خانه بگوش میرسد ، و چهار بار بصدا در میاید 

عباس پیت خالی از نفت را به آغوش رضا میسپارد و کبریت را بروی پدر و مادربزرگ نیمه جان میکشاند و آنان کنار حوض به آتش کشیده میشوند ، لحظاتی بعد عباس میپرسد؛ 

پول ها رو دادی به مریم؟

رضا_نه هیچکی سرش نبود

عباس_چرا چرت و پرت میگی 

رضا؛ یعنی منظورم اینه که سرکوچه نبود ، 

رضا شوکه و نگاهش خیره به نقطه ای نامعلوم مات و مبهوت مانده ، شروع به تشنج میکند و قش میرود ، چشمانش را که باز میکند ، میبیند رضا چند مشت آب بروی صورتش ریخته و به آرامی به صورتش چک و سیلی میزند ، در نهایت رضا قصد فرار از مهلکه را دارد ، ولی عباس او را تهدید میکند ، در همین حین صدایی بگوششان میرسد ، باز هم از درون اتاق کوچک خانه ، عباس برای جستجو به سمت ایوان میرود که صدای بسته شدن درب آهنی حیاط توجه اش را جلب کرده و درمیابد که رضاتوپوله فرار کرده ، ناگزیر با بلند شدن دود شدید و بوی سوختن اجساد ، او نیز از جستجوی داخل اتاق و یافتن منبع صدا منصرف شده و پا به فرار میگذارد . 

بی آنکه بفهمد خواهر کوچکش که به خانه پدرو مادربزرگش آمده بوده از ابتدای امر درون خانه بوده و با دیدن صحنه ی درگیری اولیه ترسیده و زیر تخت خواب فلزی و قدیمی پنهان شده ...

ساعت 16؛30 

من از مدرسه تعطیل و کیفم را از دو بندش کول گرفته و با قدم های لع لع ، و شاد و سرخوش از حیاط بزرگ دبستان حشمت خارج میشوم ، و حاشیه ی خیابان باریک و پرپیچ و خم محله ی ضرب را میپیمایم تا از رودخانه زر به اواسط محله ی ضرب میرسم ، ، نبش کوچه ی حمام بهار شلوغ بود ... ، 

و من در هفت سالگی راس ساعت 16:45 به خط تقارن محله ضرب رسیدم ، یکقدم جلوتر از رد پایم ایستادم و ، تنها چیزی که در ذهنم میگذشت این جمله بود؛ 

صد دانه یاقوت ، دسته به دسته ، با نظم و ترتیب.... 

بوی سوختگی گوشت پیچیده بود به تمام محله... 

نبش کوچه ی حمام بهار شلوغ بود ، پلیس ، آمبولانس، تجمع ، میرم نزدیک از لابه لای جمعیت راه خودم. باز کردم ...  

 

شخصی که قهوه خانه کوچکش در روبروی حمام بهار بود ، بنام علی خیرالله ، دو جسد سوخته شده که بسیار کوچک تر از انتظار بنظر می آمدند را در دو پارچه ی سفید پیچاند ، و پشت آمبولانس گذاشت... 

من هنوز هیچ از ماجرا آگاه نگشته ام و از تجمع سمت کوچه ی بعدی که چند قدم فاصله دارد راهی میشوم ، عباس پسر مستاجرمان را میبینم ، و از سر بچگی با خوشحالی میگویم؛ 

سلااااااام آقا عباااااس ... شهروزم ، خوبی؟

عباس بی اعتنا به تجمع خیره شده ، گویی دنبال کسی میگردد ، یک مامور پلیس از کنارمان رد میشود و ناگهان کسی را فرا میخواند !...

عباس که ترسیده حرکتی غیرمنتظره و نمایشی بروز میدهد ، تا اضطرابش را پشت چهره ی شادابش پنهان کند ، او پیش میاید و مرا در آغوش گرفته و میگوید

سلام عموجووون ، خوبی ؟ از مدرسه داری میای؟ امروز چند تا بیست گرفتی؟ 

مامور کمی خیره و دقیق بر ما میماند ، و عباس هم از مهلکه دور میشود ، من سر کوچه ی خودمان رسیده بودم که مامور پلیس برای آنکه همقدم شود مینشیند و دستش را بروی شانه ام میگذارد و میپرسد؛ 

اون جوانک که تو رو بغل کرد رو میشناختی ؟ 

_آره، عباس بود ، پدرش بازم دزدی کرده و زندان هست . 

پلیس؛ عباس چه نسبتی باهات داره؟

_ هیچی ، مستاجر ما هست و چند ماهه که کرایه خونه ندادن. 

پلیس؛ لبخندی میزند و ناگه اخم هایش در هم میرود و شروع به عطر کردن لباسم میکند و میپرسد؛ 

تو از کجا داری میای؟

_از مدرسه بخدا ، فارسی داشتیم زنگ اخر 

چرا بوی نفت میدی؟ 

_ نمیدونم عباس که بغلم کرد ، اونم بوی نفت میداد 

پلیس ها سوار ماشین شان شده و سمت سیاه باغ پیش میروند ، و عباس را میابند 

 

عاقبت؛ 

 

رضا توپوله ،(رضا علینژاد ساکن محله ضرب پشت باغ هلو ، ) 

رضا که از مهلکه فرار کرده بود ، لحظه ای که به خانه میرسد ، در میابد که ناخواسته یکی از باندرول ها هنوز درون جیب شلوارش جامانده ، او از ترس پول را درون چاه میندازد ، اما....

خواهر کوچک عباس که تمام مدت زیر تخت پنهان بوده ، تمام مشاهداتش را بازگو میکند و این میان او تنها تصویری که برای یک لحظه حین سرک کشیدن از پشت قاب پنجره دیده بوده ، صحنه ایست که رضا توپوله دهانش نیمه باز و شوکه ، خیره به اجساد مانده و پیت خالی از نفت در آغوشش است .

 

رضا علینژاد ، به اعدام محکوم گردید ، به دلیل همکاری با قاتل در قتل عمد و بی احترامی به متوفی و برافروختن اتش ، و دو فقره قتل با سلاح سرد ، و ورود به ملک بی اجازه از صاحبخانه ، و سرقت پول ، و نگهداری از اموال مسروقه ،و....  

رضا توپوله سپس به قصاص چشم محکوم گردید ، و هشت سال ابتدایی از محکومیتش را چشم انتظار اعدام شدن طی کرد ، سپس هفت سال بعد را چشم انتظار قصاص چشم یعنی کور شدن از دو چشم گذراند ، و از سن پایین به زندان های مخوف و قسمت قاتلین افتاد و روزی هزار بار در روزمرگی های فاسد و بی ترحم درون بند قاتلین از وحشت مرد و زنده شد ، 

عباس که در زندان اقدام به خودکشی با قرص برنج نمود . و از دنیا معدوم گشت. 

مریم سپس با پسر خوش چهره و خوشنام شهر بنام میلان دوست شد ، و در اتفاقی غیر قابل باور و تکان دهنده ، زمینه ساز وقوع جنایتی مخوف تر گردید ، که میلان در مهلکه ای به دام افتاد و برای دفاع از خود با چاقوی مردی ناشناس که نیمه شب به انها حمله ور شده بود ، خود ضارب را به قتل رساند ، اما تا به خودش امد ، فهمید که فریب خورده و مریم دروغ گفته ، و او وارد خانه ی مریم نشده ، بلکه سمت محله ی باهنر رشت ، شبانه به این توجیح و بهانه که مریم کلیدش را گم کرده ، از دیوار وارد منزلی میشود ، و درب را برای مریم باز میکند ، و میگوید

عجب خونه ی بزرگی دارید مریم ، خوش بحالتون ، چقدر حیاط و باغ بزرگی دارید

مریم بی وقفه اصرار به سکوت و بیصدا بودن داشت ، و بیدار نکردن سرایداری پیر و مریض را دلیل بر بیصدا و مخفیانه وارد شدن شان به خانه بیان کرده بود.  

میلان پرسید؛ مریم اگه پدرت یا مادرت برگشته باشند و الان خانه باشند چی؟ ازت نمیپرسند که این پسره کیه ک آوردی داخل خانه؟

مریم_ نه ،طی این دو ماه که با هم رفیقیم ، من همه چیز رو به ددی و مامی گفتم ، و اونها حتی مشتاق دیدارت هستن، اما الان فقط اومدیم که من یه چیزی رو از اتاق ددی و مامی بردارم و برگردیم بریم ، چون من هنوزم شب رو باید برم خانه ی مادربزرگم سپری کنم و ازش پرستاری کنم ، چون مریضه. 

میلان؛ مریم من احساس میکنم که دروغ میگی ، چون پریروز که اومده بودم اینجا تا بیام دنبالت و برگردونمت خانه ی مادربزرگت ، از سرایدار پرسیدم و اون گفت که مریم اینجا کلفت و کارگره ، رخت میشوره ، ظرف میشوره وو..

مریم از کوره در رفته و یک سیلی به میلان میزند ، و شروع به فحاشی میکند ، صاحبخانه برخلافتصور مریم ، به مسافرت نرفته و خواب است ، از صدای بحث شان ، بیدار شده و درگیری آغاز میشود 

من یعنی شهروزبراری صیقلانی بعنوان نویسنده ی این متن ، وظیفه ی بی طرف بودن و نقل کامل و همه جانبه ی وقایع را بر دوش دارم ، و فارغ از جزییاتی که بر کسی در رشت پوشیده نیست ، اینطور برایتان جمع بندی میکنم که پس از درگیری آن شب ؛ 

دو کودک خردسال هفت و هشت ساله ، مادرشان که سی سال داشت ، پدر خانه که چهل و پنج سال داشت و سرایدار پیر و مریض خانه که پیرمردی هفتاد ساله بود همگی دار فانی را وداع کرده و چشمانشان به طلوع آفتاب صبحی دیگر گشوده نشد . 

و میلان نیز در ملاعام اعدام گردید 

مریم هرگز دم به تله نداد و متواری گشت. 

سر ماجرای قتل کوچه حمام بهار ، و سوزاندن پدربزرگ و مادربزرگ توسط نوه شان عباس ، نیز قابل ذکر است که عباس در دادگاه اعلام نموده بود که ، بنا بر فشار و اصرار مریم بوده که برای دریافت پول به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگش مراجعه نموده بود .....

 

رضا توپوله .... آقای رضا علینژاد اکنون پس از گذراندن یک حبس سهمگین ابد بابت گناه و جرمی که هرگز مرتکب نگشته بود، پس ازسال ها از زندان آزاد گردیده ، و دیگر توپول که نیست هیچ ، خیلی هم خوش هیکل ، سالم ، تن درست ، بی اعتیاد ، باوقار ، با ادب ، و خط موی بور و چشمان عسلی ، هر روز صبح برای ورزش به پارک ملت می آید . 

طی سالهای زندان ، سیاه باغ تبدیل به پارک ملت گردید. 

 

به امید روزی که هیچ جنایتی در سرزمین ما به وقوع نپیونده.

و هیچ بیگناهی به مجازات علط محکوم نشود . 

 (نکته ** تمامی اسامی درست و تمام روایت صحیح نیست نام شخصیت منفور یعنی مریم ، بنده از اسم ایشان اطلاع دارم اما بدلیل عدم دسترسی به ایشان ، موفق به جلب رضایت شان برای بکارگیری اسم وی در روایت نشدم. شاید بسیاری از جزییات جالب ناگفته ماند که در اپیزود بعد به شرح آن میپردازیم) 

 

داستان کوتاه شماره 6    خودکشی در رودخانه ی زَر ، مجله ی ضَرب

  داستان کوتاه شماره 6 .  

امین الضرب در رشت 

محله ای که میتوان آنرا به کتاب قصه ای قدیمی همچون هزار و یک شب توصیف کرد . 

این محله ، بافت سنتی و کوچه های خشتی خود را با رنگ و لعاب زندگی اتوماسیون و مدرنیته معاوضه نکرده . و گویی همچون کپسول زمان ، همه چیز درونش ثابت و ماندگار شده. این محله ی شهر رشت ، بیشتر مصداق خیابانی باریک و پر پیچ و خم است که دو سویش کوچه های بن بست و باز بسیاری دارد . و مشابه یک (،گذر) است که با وجود تمامی پیچ و تاب ها و خمیدگی هایش باز همراستای رودخانه ی پر آب زرجوب اغاز و پایان میابد. 

 امین الضرب یعنی مسیر و خیابانی باریک که در عرضش به زحمت یک لاین رفت و یک لاین برگشت وجود دارد . مسیری پر پیچ و خم و مارپیچ که از بازارچه ی چوبی میوه و تره بار سنتی زرجوب و کنار پل باریک زرجوب آغاز و هم راستا با جهت رودخانه ی زَر (زرجوب) پیش میرود .از چندین باغ بزرگ شخصی و یا ممنوعه میگذرد ، از شهرکی متروکه و پر رمز و راز در دل باغی وسیع عبور میکند ، تا به باغی دیگر و مخوف و بی انتها بنام سیاه باغ. منتهی میشود . سیاه باغ بدترین پیشینه را در سطح شهر داراست و کمتر انسانی شبها جراءت ورود به ان را دارد ، بعبارتی دیگر این باغ در میان ده باغ بزرگ شهر ، ناخلف ترین و شرور ترین و بزرگ ترین باغ محسوب میشود ، که شهرت سیاهش را مدیون حوادث دلخراش و جنایاتی ست که در پستوی مخوف و پنهانش بوقوع پیوسته . از اینرو همسایگی با چنین باغ شرارت پیشه ای سبب سرافکندگی محله ی امین الضرب شده . و همواره در زیر پوست محله حوادثی در کمین نشسته . و هر جرقه ی کوچکی مقدمات بروز حادثه ای را فراهم خواهد کرد . اکثر قسمت های محله دارای هویت منحصر بفرد خودش است ، که هزاران داستان واقعی و تلخ شیرین در خود نهفته دارد . بطور مثال از ابتدای محله ی ضرب از سمت بازارچه ی چوبی و حُرمت پوش کافیست موازی با طول رودخانه ی عمیق زر ، دوصد متر به پیش بیاییم تا پل باریک چوبی زهوار در رفته و قوس داری را بروی رودخانه ی عریض طویل زرجوب ببینیم ، 

با کمی دقت میتوانیم ببینیم که شال صورتی رنگی در دو متر پایین تر بروی تیغه ی تیز و فولادی پایه ی پل آویزان است و در هوا تاب میخورد و میرقصد ، اما رقصی از جنس هجرت از زندگی به دنیای مردگان[] +~ًًٍٍْ .

 

اپیزود اول **:** آمنه و گربه ای که بروی دو پایش راه میرفت و فارسی را با لهجه ی عربی سخن میگفت. 

-;ْ«( (ٍُ لطفا دوستانی که به مسایل ماوراءالطبیعه فوبیا و ترس نهان دارند ، هم اکنون این کتاب را به شخص دیگری هدیه بدهند) )»;ْ¬  

 

 

صفحه هفتم _ اثر : رمان انتزاعی حقیقی و مجوز اثبات مستندات از ممیزی وزارت ارشاد اسلامی دریافت گردیده/ 

 

*°ْ ْ ادامه »___ 

ًًًًٍٍْْ~[]+ همین یکسال و یک ماه پیش بود که دختری غریب و تازه عروس پس از طرد شدن از دیار خود بهمراه عشقش به این شهر بارانی هجرت کرد ، و بعبارتی پناهنده ی رشت شد . او در اوج خوشبختی و رضایت از شوهرش در ابتدای زندگی مشترکش ،بروی پل باریک و مرتفع آمد ، رودخانه ی زَر در ان مقطع از سال بدلیل بارندگی های شدید تا هشت متر عمق داشت و شدت جریان آب و ضایعات فلزی و یا کُنده های درختانی که از بالای مصب رودخانه کَنده شده سبب جمع شدن الوار و نوخاله های زیادی در زیر پایه ی پل شده بود ، و پایه های پل تا زانوی خود در آب بود .

شاهدان همگی از لحظه ی حادثه ، شرح حال مشترکی داده اند ، و گویند که ، آمنه ، یک روبان کوچک صورتی را بر حفاظ حاشیه ی پل گره زد و چندین بار ان روبان را باز و در چند قدم انسوتر مجدد بست . و لحظات اخر یکی از رهگذران که پیرزنی در همسایگی شان بود و بقصد رفتن به نانوایی ، حین عبور از پل ، با او مواجه گردیده ،با گشاده رویی و خوشحالی گفته بود که؛  

       بنظرتون این پرچم صورتی رو کسی ممکنه از دور میله ی نرده های پل باز کنه و اشتباهن ببنده به موههاش؟ 

پیرزن که همواره در شراط عادی ، هر مطلب را در سومین بار میشنوید و میگفت ؛ هاان؟ و در چهارمین بار تازه شک میبرد که ماجرا چیست؟  

هیچ نشنیده بود ، ولی به لطف نوه ی کوچکش از عرض باریک و کف چوبی و زهوار در رفته ی پل از کنار آمنه گذشتند و زنبیل پیرزن نیز سبب لبخند نشاندن بر چهره ی امنه شد. 

نوه نیز زیر لبی قر قر میکرد که چرا مادربزرگش از پوست ابمیوه های ساندیس ، زنبیل خلق کرده ....

اما حتی از نظر ان کودک نیز یک جای کار میلنگید ، زیرا آمنه به یک تکه روبان کوچک میگفت ؛ پرچم !... 

 

هنوز نانوایی تنورش داغ نشده بود که آمنه زیر بارش قطرات ریز و کوچک باران ، در خزان 1359 

  خودش را در لحظه ای شوم و غیر منتظره به پایین پرت کرد ، حین سقوط شال صورتی رنگی که به سر داشت ظاهرا ناخواسته به تیغه ی اهنی پایه های پل گیر کرد و سر او نیز به تیغه ای تیز پل اصابت کرد و از ارتفاع زیاد خودش را پرت کرد به پایین . او در جریان شدید آب رودخانه ای سرکش و طغیانگر سقوط کرد، هیچ کس ندید که او بروی آب بیاید ، و چندید روز در شهرهای بالاتر که رودخانه به مرداب انزلی میرسد دنبالش گشتند ، و تنها وقتی حقیقت عیان گشت که بدلیل صاف شدن اسمان و توقف بارندگی ، سطح آب کمی پایین امد ، و مشخص گردید که پیکر امنه دقیقا زیر پایه های قطور پل ، بین نوخاله ها و الوار ها گیر کرده است ، .....

 

و اما پس از مدتها همچنان شال صورتی رنگ و حریرش در هوا میرقصد و در وسط عرض رودخانه و یک متر پایین از کف پل ، به تیغه ای گیر کرده ، و هر لحظه از شبانه روز در نقش پرچمی ست که بر افراشته و برقرار است و همچنان در باد میرقصد تا آخرین رد پای آمنه بروی این کره ی خاکی و زمین سنگی و اجاره ای را به یادمان بیاورد. روبان صورتی نیز توسط دختر نوجوانی بنام آیلین از حفاظ پل باز شد و او بیخبر از ماجرا گره ی کور روبان را به زحمت گشود و با آن روبان زیبا برای موی خودش یک گره مو درست کرد و موههای بلندش را بست و خوشحال سمت خانه رفت تا به مادرش آنرا نشان دهد

و اما • • • • ، 

 آمنه به چه نیتی قصد نشانه گذاری محل خودکشی خود را با یک روبان باریک صورتی رنگ داشت؟ 

هیچ کس نمیداند ، اما از دست تقدیر شال حریر صورتی رنگش بطور کاملا ناخواسته به ان مکان گره ی کوری خورد ، و در باد همچون پرچمی از یک تراژدی و سرنوشتی نافرجام برافراشته ماند تا یاد و خاطر آمنه را بی وقفه زنده بدارد ...

 

این یک روایت حقیقی ست ، و هدف نقل صحیح ماجرا بوده به همین دلیل بی پیرنگ نگارش شده . از بیان مطالب غیر حقیقی و یا گمانه زنی ها پرهیز شده ، زیرا اثباتشان مقدور نبوده ، روایتی مشترک پیرامون این حادثه از جانب سه شخص مرتبط وجود دارد ، 

 

  •ًًًًٌٍَُُِ ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََُُُُُُِّّّّّّْْْْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًٍٍٍٍٍٍ شخص اول یک_ زینت خانم (همسایه ی آمنه )

    1_ _ ایشان مدعی شدند که آمنه لحظاتی پیش از مرگ ، به او گفته بوده که خواب عجیبی دیده و اگر بمیرد میتواند مجدد به دنیای غیر مادی و ادامه ی خواب نیمه تمامش برسد. [درحالیکه مرحوم آمنه یعنی سیده ربابه سبز پیشخانی صیقلانی ، هیچگونه سابقه ی بیماری روحی نداشته و در سلامت عقل و روان سیر میکرده ] 

  •ٌٌٌٍٍٍٍٍٍُُْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ•ًًًًٍٍٍٍُ شخص دوم_  

    ~ 2__ شوهر آمنه . اقای سعید وارثان دیلمی _  

  ایشان ادعا میکنند که هیچ کم و کسری و مجادله و مشکلی در زندگیشان نبوده و آمنه خیلی هم از زندگی مشترکشان راضی بوده ، اما تمام مشکل از نیمه شب پیش ،از حادثه اغاز گشت. زیرا گویا نیمه شب آمنه او را بیدار کرده بود و خودش مشغول صحبت با موجودی خیالی بود . در پاسخ شوهرش که پرسیده با چه کسی حرف میزنی او پاسخ داده 

امنه؛ با این آقای گربه ای که روی دو تا پاهاش راه میره و بلده فارسی حرف بزنه.  

    سپس شوهرش پنداشته که او خواب میبیند و او را صدا زده . در ادامه نیز آمنه ادعای عجیبی را برای شوهرش بیان کرده که به دور از عقل سلیم است. 

آمنه مدعی شده که ساعتها در یک جشن و پایکوبی بوده به همراه آن گربه ی تمامن سیاه. گربه ای که بروی دو پاه راه میرفته و با لهجه ی عربی ، فارسی را حرف میزده از او خواسته که از دنیای مادی و زمینی دل بکند و یک روبان صورتی را در لحظه و مکان خروجش از دنیای نفسانی و فانی بعنوان یادگاری بیاویزد . 

 

         سوم_ سومین روایت که کمی مقبول تر و مستند تر است مربوط به تیم بررسی و تحقیق تشخیص هویت شهربانی و کمیته ی بررسی صحنه جرم در محله امین الضرب ، واقع در ابتدای حوزه ی شالکوه ست. که سرهنگ سید فرزاد شفیعی کنارسری ریاست وقت کلانتری میگوید که آمنه ، عادت به دلنویسی داشته ، و این امر کمک بزرگی به جمع اوری مدارک و عدله برای یافتن حقیقت است . ایشان مبنای کار را طبق اظهارات مشابه اهالی کوچه ی بهار و نوشته های مکتوب فرد متوفی بنا نهادند. مرحومه آمنه در دفتر های به رنگ کاهی و شیره ای رنگ با خودکار مشکی روزمرگی هایش را دلنویس میکرد ، و در نوشته هایش از شش ماه اخیر تا کنون ، سه مورد حضور و برخورد با گربه ی دو پا ایستاده و سیاه رنگ قید شده . ولی ماباقیه نوشته هایش گویای رضایت کامل وی از زندگیش و همسرش بوده . او هیچ نشانه ای از مشکل اعصاب و روان نداشته . اما درون دفتری ، مربوط به دو ماه قبل ، بی مقدمه هفت مطلب کوتاه با شماره گزاری به ترتیب زمانی وجود دارد که لحظه ی نوشتنش ، هنوز هیچکدام رخ نداده بود، ولی دست کم اکنون اولین موردش بوقوع پیوسته ...

 

توجه ¬:¬ جملات عینن قید شده ، اما فاقد رعایت دستور زبان فارسی ست . و گاه از جملات عربی استفاده شده . در حالی که آمنه هرگز عربی را تسلط نداشته. 

او در این صفحه ی بی ربط اما مرموز نوشته: 

 . 

_1. حریر روبان صورتی برافراشته در باد ، رودخانه ی طغیانگر و سرکش ، دختری ، امانت زمینی اش را به رودخانه ی زَر انداخت و روحش خیس سوی نور شتافت .  

2_  پسرکی شرور  میزبان  شیطان میشود کالبدش ، جنون  در آغوش میگیرد لحظاتش را . پدر بزرگ  و مادربزرگش را میکشد و میسوزاند در ظهر دم یکروز شوم . نسیم بهاری از ان محل گذر نخواهد کرد  تا بویسوختگی اجساد بر ذات معصومش تجاوز نکند انگاه .... 

 

اکنون به جمله اول که پرداخته شد، پس به گزینه ی دوم و روایت تراژدی حقیقی میرویم که سالها بعد به وقوع پیوست و طی ان حوادثی رخ داد که بی شباهت به توصیفات آمنه ی مرحوم در دفترش نبوده ....

متن آزاد

به ادامه مطلب بروید ...

    یادمه همیشه همسایه های ما ، هر کدوم هر دفعه به نوعی تیتر اول مجله ی محله مون میشدن،  همسایه سمت راستی که گاری داشت و نفت میفروخت ، ولی چراغ ما توی  چله ی زمستون بد میسوخت چون نفت و آب قاطی داشت،  و از برکت همسایگیش با ما فقط بوی نفت روی لباسامون مینشست ،  همسایه بغلی تر ، توی راه مدرسه منو گول میزد که بریم ماهی بگیریم، بعد هولم میداد توی رودخونه ،  و میخندید در میرفت .     همسایه چپی ، یهو وسط بازار  یقه ی دامادمون رو میچسبید که بیا خرید کن ، و البته این یکی در کمال شگفتی  از درب محبت وارد میشد و نصف قیمت ، حساب میکرد ، بعدش که رروغن هجده کیلویی رو میبردیم خونه ، میدیدیم. فقط بالای حلبی روغن توی یک پلاستیک فریزر صد گرم روغن جامد گذاشته و مابقیه اش همگی سنگ و کلوخه ...خخخخ

توی کل کوچه تنها باغچه ی کوچیک کنج حیاط ما بود که خیر و برکت داشت و از درخت انار ، انبه ، گیلاس ، گلابی ،و بِه  بگیر تا  درخت آلوچه ، و این سبب شده بود اهالی کوچه به خونه ی ما به چشم جا میوه ای یخچالشون نگاه کنن ، و شرم و حیاء که توی کوچه ی ما هنوز  مُد نبود و روال به سبک  بی حیایی و دریدگی پیش میرفت، هربار سر ایوان که میرسیدیم با یکی از همسایه ها چشم تو چشم میشدیم که از. یوارمون بالا رفته تا بی اجازه میوه بچینه . همچینم زول میزدن به ادم که ، ما خودمون خجالت زده میشدیم ، و احساس میکردیم که کار خلاف رو ما کردیم که درخت رو توی حیاط خودمون کاشتیم ، و در عوض باید  اونور دیوار و توی کوچه میکاشتیم تا کع چنین همسایه های عزیزمون رو به زحمت نیندازیم تا هربار از تیرچراغ برق بالا برند و مخفیانه میوه بدزدند .    یه تعداد از همسایه های صمیمی تر   که هر روز صبح از چای خشک تا نون و قند رو از ما میگرفتند   پشت درب کوچک خانه ی پدری  من. همیشه از صبح اللطلوع تا پاسی از نیمه شب. دبه های. آب به صف  ایستاده بودند  تا. به نوبت. از  شلنگ توی حیاط ما آب بردارند. ،   تلفن مون هم شماره ای آشنا برای هم استانی های عزیز بود. چون مثلا خانم سادات همسایه روبرویی. که اهل شرق استان بود ، شماره ی ما رو بعنوان تنها خط تلفن موجود. در محله ی داوودزاده. به تمام. عبا و اجداد پر تعدادش داده بود و هربار که اونا زنگ میزدند. باید من میرفتم تا خانم سادات رو از خونه ی یکی از همسایه های دیگر پیدا میکردم. تا  بهش بگم بیاد و تلفن کارش داره ، و بطور مثال همسایه سمت یمین. ما اهل غرب استان بود و پنج تا فرزند بزرگ و کلی نوه نتیجه ی بالغ داشت که همگی هر روز عرض ارادت و یا اخبار جدید واسه ما در بزرگشون داشتن و میانگین هر ساعت یکبار تلفن مربوط به شهلا خانم بود. و نوه. یا نتیجه ، یا عروس های پنج تایی و یا پسران پنج تن ، و یا دامادهای  سه تایی و یا  دخترانش باهاش کار داشتن و تقریبا شهلا خانم جزو یکی از اسباب اثاثیه ی منزل ما محسوب میشد که همیشه روی میز تلفن  مشسته بود و  گاهی هم به منزل خودشون سر میزد ، یا واسه غیبت و پشت سرگویی از چیزهایی که درون خونه مون دیده بوده به منزل همسایگان دیگر میرفت.       یه مقطعی هم  که لوله کشی گاز مرسوم شد ، ما تنها پیش قدم در گرفتن امتیاز کنتور گاز بودیم و لوله کشی که کرده بودیم واسه همگی تازگی داشت و می اومدن بازدید و تبریک میگفتند  ما هم واسه اینکه چشم نخوریم خالی بسته بودیم که اره  فرشته ی ما(دخترکوچیک خانواده)  النگوی خودشو فروخت و قسطی لوله کشی گاز کردیم و کنتور گاز گرفتیم ،   بعدشم هرکدوم از همسایه های سوء استفاده گر ما صد متر شلنگ روی کول داشتن و میخواستن یه شلنگ انشعاب گاز از ما قرض بگیرند ، و مشکل اینجاش بود که شلنگ گاز رو هوایی مثل سیم های برقی که از ما انشعاب گرفته بودن بدلیل عدم داشتن امتیاز برق ، باید هوایی انتقال میدادن به انتهای کوچه و نمیشد .   بعد از چندی که ما بشقاب گیرنده فرکانس شبکه های ترکیه رو گرفتیم ، همگی یه ال ان بی  چهار سوزنه داشتن و صد متر سیم  آنتن. تا از بشقاب دیش ماهواره مون یه  انشعاب بگیرن تا ببرند به رسیور دست دومشون وصل کنن .   اون موقع ها از خانه ی پدری ما ، به تمام نقاط کوچه پس کوچه های محله ی داوود زاده ،  مدار کشی، لوله کشی، سیم کشی، آنتن کشی ، شلنگ کشی شده بود و .....

یکی از همسایگان بطور میانگین و تضمین شده. هر دو سال یکبار خانه اش طعمه ی شعله های سرکش حریق و آتشسوزی میشد.  و ما به مرور تبدیل به تیم امداد نجات کارکشته ای شده بودیم  و سوانح سوختگی کمتر از  جعبه ی کمکهای اولیه ی ما امکانات داشت ،  در ضمن کار  پذیرایی و اسکان رایگان از بازماندگان حوادث احتمالی و غیرمترقبه نیز بر عهده ی خانه ی ما بود  .     و  در نهایت نیز همواره بدهکار  ماجرا میشدیم . و  طرف بد ماجرا ما بودیم زیرا ما داشتیم و آنها نداشتند.  ، زیرا ما کمبود نداشتیم و برخی گاهن داشتند. ،        اکنون که 46 سال دارم همچنان همسایگان بیعار و بیکار خانه ی پدری ام در مرکز شهر از امکاناتی ابتدایی بی بهره اند ، البته دارند اما صلاحیت استفاده اش را ندارند ، بطور مثال کنتور برق و امتیازش را دارند اما از بس طی سالها بدهکاری هایشان انباشته شده که کنتور را نیز اداره ی برق با خودش برد ، و انها از تیرچراغ برق بطور  امامی. و رایگان. اشتراک گیری  نموده اند ، بطور متوسط هر هفته اداره ی برق مچشان را میگیرد ، اما اداره ی برق از صورت مسيله در اشتباه ست.   زیرا شرم و حیاء از این کوچه ی بن بست متواری گشته و احترام نیز شوهر کرده ،  سپس خجالت و حجب و حیاء  تبدیل به افسانه شده    و به تاریخ پیوسته. ،، 

  در جایی دیده بودم که در این سرزمین  روال بر این شده که توپ کودکان به داخل حیاط همسایگان می افتد و بعدش نیز.  صدای تغ  تغ. درب ...    _کیه؟    *سلام شمسی خانم توپمون افتاده توی حیاط تون  لطفا پاره اش نکنید قول میدیم. بریم اونور کوچه بازی کنیم...   •درب باز میشود _بیاید برید توپ تون رو بردارید ، ولی وای به حالتون اگه یهو بزنید شیشه ی آبغوره ی منو بشکونید!...  

»«{}•»»  حال اما در کوچه ی ما ؛      بچه ها در کوچه. بازی میکنند  ،  اما بدون توپ . بلکه          ده. بیست. سه پونزده ، هرکی میگه پونزده نیست پس شانزده هفده هجده بیست ..    نوبت  سهیل شده  .  پس باید بره. توی خونه ی شمسی کوره و سوتین یا شورتش رو از روی طناب رخت برداره بیاره     فقطم تا دو دقیقه وقت داره. یک_دو_سه... شروع شد..... 

پنج دقیقه بعد..      سهیل  شوخی شوخی سوتین شمسی کوره را بروی سرش مثل کلاه گذاشته و نیمه ی دوم  سوتین بر سر سامان است. و سرشان را به هم چسبانده اند و میگویند.  کلاه دو نفره ی. لاله و لادن ، دوقلوهای به هم چسبیده ...... 

چند دقیقه بعد......    صدای آژیر گشت پلیس  که همیشه مسیرش از کوچه ی بن بست ما  میگذرد ،   شانس اوردیم بن بست است.  ،   وگرنه که دیگر هیچ. ....      صدای درب خانه. تغ. تغ.     _کیه؟    *آقا فرزاد سلام همسایه ام     _بفرمایید.    *اسباب ما افتاده توی حیاط شما. میشه بردارمش     درب باز میشود.      _برو بگرد بردارش برو.    دیگه نبینم مواد مخدرت رو صد گرم صد گرم از ترس  صدای آژیر گشت پلیس. پرت کنی توی حی

       ادامه دارد ....


  برای خواندن رمان های عاشقانه بروی نوشته ی روبرو کلیک کنید»-¬»   عاشقانه های حلق آویز.    

       برای  خواندن   مطالب  آموزش نویسندگی خلاق. به گزینه روبرو. رجوع کنید »            »         لینک استاد شیرین نشاط.  

ادامه نوشته

جملات زیبا از شهروز براری

صمیمیت یعنی درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود و بدون هیچ قضاوت و مقایسه‌ای؛ یعنی حضور داشتن در سکوت.


ادامه نوشته

سال ۱۴۰۰

 درود     کرونا  و خانه نشینی   

 ورزش در خانه 

خرید آنلاین اینترنتی 

  پیک های موتوری و غذاهای یهویی

نوبت واکسن  پیامک بازی 

صف و صفوف ممتد 

  سوزن های بسیار 

 صداهای خشدار 

تلویزیون  رنگی 

  دل های سنگی 

  جوان های بنگی 

 رفاقت های مجازی 

  فیلتر های اداری 

 مجاری های فراری 

آثار ممنوعه شین براری 

 کاف کا 

 الف واو نون 

پنیر  گردو  و حرف اضافی 

  بی پولی و فقر 

 غذای حاضری 

 خیارشور و نون اضافی 

متن بی وزن و بی قافیه .

  در خلا.  وزن. و قافیه.          دلنوشته         واژگانی  بی مخاطب.           سید فرزاد شفیعی کنارسری


 

 

 

 

شب گذشت ز شهر

 ، روز رسید به رشت

رسید ماه مهر به هشت

یکی چشمش  اشک

یکی دلش  خون

نشستن نوشتن 

از  دل و جون

نوشتن از دلشون 

از غمشون 

از زیاد و کمشون 

از خودشون 

از حس شون به

همسایه ، به صابخونه

به خربزه ، به هندونه 

 

 

 

چه صبح دل انگیزی 

آفتاب سرد پاییزی

__ از ابر لجباز اثری نیست 

         سنگفرش نیز خیس نیست 

  

     ابری که بالای شهر ایستاده بود ، عاقبت بارید شب پیش. 

روزگار خویش خیس تر گشت از پیش

 

 

 

 

 پسرک یک دل دارد و صد دلدار 

 پیردختر قصه ی ما ، اما... یک دل دارد و صد داغ دل . و دریغ از یک هوادار...

 

 

پسرک یک دل و صد دلدار

پیر دخترک یک دل و صد دلداغ، دریغ از یک هوادار

 

پسرک جوان سال و مودب 

دختر میانسال و مجرد ، 

پسرک خجول 

دخترک عجول 

پسرک در ابراز محبت ناتوان 

پیردخترک در جنگ با زمان  

پسرک یک سر دارد و صد سودا ، هرشب مست و خرامان 

پیردخترک از عشق او نه سر دارد نه سامان 

پیردخترک بی روح همچون برگ خزان ، افسرده ،بیمار و غمناک و زرد ، تکیه بر کنج دیوار نمناک و سرد

  

در دل محله ی حرمت پوش و دو قاب پنجره ی چوبی و قدیمی رخ در رخ هم ، در دو سوی گُذَر .         

 

 جوانانی که از بلوغ رنج میبرند 

مَتلَک های آبدار 

نگاهی که برق دارد 

چشمکی که صدا دارد 

پیر دختری که افاده هایش طبق دارد

پسرکی از همکلامی با او ، سبب دارد 

پیردخترک لبخند رضایت بر لبش ،چه عجب دارد 

دخترک سبزی های معطر در سبد دارد 

سیب سرخی که به زمین افتاد از مهر پسرک در دلش خبر دارد. 

 ، از همکلامی با پسرک ، پیچیده بر حُجب و حیا ، دو گل سرخ از خجالت بر لُپَش افتاد 

اما زکی ، از خیال خام

چون پسرک موزیانه از گفتن عطر ترشیدگی هدف دارد 

خدا پسرک را از خطر های لنگه کفش پیردخترک بر حذر دارد

پیردختر از واژه ء عطر ترشیدگی غَضَب دارد 

کمی بالاتر ..... 

خیابان شیک و مجلسی

جوجه خروسانی بی خیال ِ تشکیلات درس و مشق

زندگی فقط همان لحظه، آینده و تحصیلات کشک

تجمع اکیداً ممنوع ، مکان کسب ، توقف بیجا مانع کسب 

بی اعتنا ، پاتوق و ازدحام شبانه روزی دایر است

ژولیده گانی نیمه مست 

روزگذرانی با هدفهای سَرسَری

دور دور زدن به هر دری ، رفتارهای دَم دَمی  

قدمهای کم سن و سال

 رفت و برگشت های گروهی دوبه دو یا که ضربدری

در مسیر مستقیم یا که به پیچ  

چه پرتکرار و مست و گیج  

خوش اندام های گرسنه در رژیم

بی وقفه در پوشش های عجیب 

لباس های جدید و نانجیب و پر چاک ،   

شیک پوشانی فقیر ولی بی باک .

  جوانانی همچون شوی کَتباک  

کمی پایین تر از بالای شهر ،

پر عجب به ناف شهر میرسیم 

یک وجب پایین تر 

، خلاف عرف جامعه آغاز میشود 

 در پستوی محله ی عیان نشینان بی درد و بی مرگ ، زنی موی شرابی اسمش را از

آمنه به آماندا تغییر داده ، دوستش نیز دیگر اقدس نیست بلکه اگنس شده ، 

صورتش از سرخی قرمز شده ، لرزش دستش از اظطراب نروس شده ، 

اقدس روستای شلمان که این روزها أگنس شده ، پی ویزای شنگن آلمان شده 

 

نوستالژی

شما یادتون نمیاد کارت صد آفرين مي‌دادن خر کیف مي‌شديم،

 

هزار آفرين که مي‌دادن خوده خر مي‌شدیم....

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد

شما يادتون نمياد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

 

شما یادتون نمیاد، کیک می خریدیم پونزه زار. کاغذ زیرش رو هم می جویدم!

 

شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم،

 

آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب

 

تند ترش کن، تندتر تندترش کن!

 

شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بی

 

 

شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که

 

تقلب نکنیم.

 

شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه

 

جوگیر بودیم.

 

شما یادتون نمیاد اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس میومدن

 

تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا؟

 

شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها, شما هم میخواین؟

 

بـــــله..

 

شما یادتون نمیاد چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد 4 تا جا بیشتر نداشت و با دست

 

 

میچرخوندش.

 

شما یادتون نمیاد چکمه پلاستیکی که مامانا از کفش ملی میخریدند پامون میکردند.

 

شما یادتون نمیاد،انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم:

 

بر پاااا…بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…

 

شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال

 

شدیم!

 

شما یادتون نمیاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت

 

خیلی با کلاس بود.

 

 

 

 

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!

 

شما یادتون نمیاد دبستان كه بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای

 

موهامونو نگاه می كرد.

 

شما یادتون نمیاد، دبستان بودیم اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبستانی هاست!

 

رفتیم دبیرستان دوباره اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبیرستانی هاست

 

خدا رحمتت کنه اما بالاخره امیدت به کی بود!؟؟

 

 متن آزاد _ شما یادتون نی....   نوستالژی   نوستالژی  

شما یادتون نمیاد! روی فیلمای عروسی، موقعی که دوماد داشت حلقه رو توی انگشت عروس

 

می کرد؛ آهنگ یه حلقه طلایی معین و می ذاشتن.

 

شما یادتون نمیاد تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:

 

دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.

 

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی

 

باید میرفت زیر میز.

 

شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن،

 

مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…

 

شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

 

 

 

 

 

دلنوشته های پسرانه

زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جانگاه جان لبریز شده باشد... دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟ ... 

 

وقتی هرچه هست و نیست در غباری گنگ و بیمار دفن شده باشد، لبها به چه معنایی می تواند گشوده شوند؟ لبهای مردگان با دستهایی ناپیدا دوخته شده بودند. تنها چشمهایش باز بودند. چشمهایش به حالتی شگفت زده باز بودند. چنانکه گویی دیوارها هم مایه ی شگفتی او می شدند. هوا هم. روز و شب هم. و انگار از این که بود، راه میرفت، نفس میکشید و سرما را تا دل استخوانهایش حس میکرد، در شگفت بود. انگار از این که مادری او را زاییده است، شیرش داده و بزرگش کرده است به حیرت بود. چنین چیزی راست است؟ ممکن است؟ اصلا ممکن است؟ چقدر چیزهای عجیب و باورنکردنی در این دنیا پیدا می شود؟!

 

هرچه فریاد زدم ، صدایم در نمی آمد ، چیزی نامريی من را به خویشتن خویش پیوند میداد ، و هفت حاله ی نقره تاب از جنس حریری ناپیدا و ماورایی از خط عمود مُهره های کمر تا به چندین قدم عقب تر ادامه داشت ، کمی به جسم و کالبدی که از جنین بدنیا آمده و گریان توجه کردم ، بین دو راهی گیر کردم ، من حین سفر روحانی خودم در کاينات هستم و باید به راهم ادامه دهم ، اما....

این کالبد بی من ، از هفت حاله ی نقره ای رنگش جدا میشود

و جدایی از هاله های حیات یعنی مرگ... نمیدانم چه کنم، شاید ایزد منان اینگونه برایم مقدر کرده که با این نوزاد پیوندی روحانی بیامیزم ، اما او محصول آمیزش دو موجود دو پا به نام ان سان است. شنیده بودم در ماءمن خویش که انسان ، ارشد مخلوقات است ، یعنی من از هفت آسمان دورتر به اینجا فراخوانده شده ام تا از بدو تولد یک نوزاد ، هفت هاله ی حریر تاب نقره فام را از برکت خویش به جسم نحیف و نوزادش بگسترانم تا او به لطف همراهی روحانی من با ماباقی مخلوقات ایزدمنان تمایزی پیدا کند؟ 

نمیدانم چیست؟ اما از همین اکنون حسی به من میگوید که من او، و او نیز من است.

پس من تا نفس آخرین این جسم زمینی و فانی در کنارش خواهم ماند ، اما در انتها .....

بازگشت من نیز بسوی خداست

یادم بماند که مسیر بازگشت سوی دریچه ای نورانی ، در راستای جرعه ی تابیدن شفق است. 

 

 

صدای زنگ ساعت شماته دار مرا از عمق خواب به بیداری رساند ، صدای تخته های کفپوش ایوان خانه ی پدری و سایه ی مادرم بر دیوار نمور ......   

مادرم بیمار است ، و من بی نهایت نادم از کرده های خویش...

قبل از صبحانه ، کار واجب تری ست. 

به اتاق کوچک و ضلع های فرسوده اش مینگرم ، باید بروم ، باید بگویم ، باید هلالیت بطلبم ، باید دلجویی کنم، باید سپاسگذار تمام مادرانه هایش باشم. او تنها خاله ی این سرزمین خیس است که همچون دایه ای مهربانتر از مادر بود. او از مادرانه هایش هیچ برایم کسر نگذاشت. او در حال تسبیح زدن است و تکیه به کنج خلوت تنهاییش زده ، چشمانش بسته ولی لبهایش زمزمه گر صلوات و ذکر های بیشمار . 

به آرامی داخل میشوم، باید بگریم، بگویم، زجه بزنم ، عفو بطلبم. باید بر سرش بوسه ی کودکانه ای بزنم ، و بگویم من شاید بزرگ شده باشم اما هنوز همان پسر بچه ی کوچکت و شیطانت هستم که در مسیر بازگشت از مدرسه آنقدر سر به هوا و بازیگوشی کرده بودم که عاقبت درون رودخانه ی زرجوب افتاده بودم و خیس و نادم و پریشان به دامن پر مهرت پناهنده گشته بودم. مادر من در گذر از پیچ تند و صعب العبور جوانی تند رفته بودم ، من به بیراهه رفته بودم ، من چه خام و بی تدبیر بودم ، من سالهاست از سیاهی های سردرگم و عصیان های طوفان زده رها گشته ام ، من همانم که بیش از ده تقویم قبل قولی داده بودمت ، تا دیگر دست به خلاف و کسب رزق ناهلال نزنم . مادر من ریاضت ها کشیدم اما باز به قولم وفادار ماندم، مادر من هزاران ارزوی کوچک و بزرگم چشم بستم و گذر کردم تا وفای به عهدم را جفا نکنم. حال مادر من یک کالبد مذکر و روح لطیف و معصومم که پشت غرورش هزار بار از غصه دق میکند اما باز قادر نیست تا حرفش را بگوید آما اینبار خواهم گفت خواهم گفت که قدردان فداکاری هایت هستم. واقف پذیرفتن مسئولیت نوزاد پسری هستم که با خون و دل بزرگش کردی اما او مقطعی در گمراهی تو را آزرده خاطر و پریشان حال ساخت. مادر مادر...

 

(پسرکی با موههای فر و کلاهی لبه دار ، آنروز برای مادرش گفتنی ها را گفت، بغضش ترکید، هق هق کنان گفت ، گریست، و برای چندمین بار هلالیت طلبید ،درحالیکه مادرش هرگز از او دلچرکین نبود ، اما شاید وجدان بیدار پسرک بود که هربار سبب اظهار ندامت میشد، آن شب گذشت و مادر چشم از خواب نگشود و پسرک ماند و یک بغل غصه های پسرانه ..... ) 

[پسرک خوش شانس بود که پس از پدرش ، تکیه گاهی همچون مادرش داشت ،و پس از مادرش نیز یک خواهر غمخوار دارد تا همدم بی کسی هایش شود ، پسرک همچنان وفادار به عهدش مانده و هر صبح از حاشیه ی سایبان خانه ها ، از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی شهر میگذرد تا بر سر مزار پدر و مادرش برسد و درد دلهایی از جنس پسرانه و فاتحه ای بگوید و بازگردد ، پسرک این روزها در پی یافتن راهی ست تا از خواهرانش دلجویی کند اما !......... 

 

شاید روزی دگر.......

 

 

شین براری. تقدیم به سید فرزاد شفیعی کنارسری . 

برگرفته از مشاهدات و مستندات ............ 

داستان کوتاه بعدی »» لوازم بهداشتی ممنوعه و پسرکی نه ساله، پنهان کردنش در پستوی خانه، و کشف آن توسط خانواده ، طرح پرسشی مبهم از چیستی و کاربرد لوازم بهداشتی، و سوال از پیش نماز مسجد ، و پاسخی که خواهند شنید این کلمه است؛ این کاندوم است 

پافشاری و پیگیری مجدد از پیش نماز مسجد از بابت کاربرد و زمینه ی مصرفی ان ؟... 

و روشن شدن حقیقت ، همانا!... و حمله ور شدن به پسرک شیطان دبستانی همانا..

آنقدر تنبیه خواهد شد پسرک تا خط کش چوبی بزرگ بر تنش خواهد شکست .   

و سالها بعد ، نیمه ی خط کش شکسته در کمد مردی بالغ و چهل ساله به کنج صندوقچه ی اسرار تکیه داده ...

 

 

 

داستان کوتاه سیدفرزاد شفیعی کنارسری

داستان کو تاه .  سید فرزاد شفیعی کنارسری .          .     این داستان  نجوای خاموش 

 برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید....


 عاشقانه های حلق آویز

« لینک های داستان نویسی »

لینک. چیدمان واژگان

ادامه نوشته

داستان کوتاه   بنام   نیمکت تکرار.   ساعت دیدار

 داستان کوتاه  1_نیمکت تکرار_ساعت دیدار

   سید فرزاد شفیعی کنارسری.      

برای خواندن داستان. بروی گزینه ی ادامه مطلب در پایین کلیک کنید... 


 

ادامه نوشته

سید فرزاد شفیعی  کنارسری

به. نام حضرت.  دوست  که هرچه داریم از اوست . 

این وبلاگ به دلنوشته های سید فرزاد شفیعی کنارسری.  میباشد. 

داستان کوتاه شماره 5 عاشقانه های بارانی. _حکمت

           لینک مستقیم وبلاگ  کافه کتاب بوستان ملت رشت با رمان های بسیار و داستان کوتاه و مطالب آموزش نویسندگی خلاق. . اینجا. کلیک. کنید. .

لینک مستقیم رمان های عاشقانه و بیشتر....         . رمان عاشقانه. کلیک. کنی.


  داستان شماره 5.   ْ°ْْعْْْاْْْشْْْقْْْاْْْنْْْهْْْْْ°ْْْْْ°ْْْ•ْْ;ْْْْْهْْْْْ'ْْْ;ٌْْ°ْْْ'"•ْْْهای خیس ًٌٍََُِْ°ًًٌٍََُُِِِِِِِْْْ°•ًًًًٌٌٌٌَُْْْْ°•;ًٌٍَِْْ°'

به ادامه مطلب  بروید.....ْْْْْْْ°ْْْْ•;ْْْْْ°°ْْْْ°;°ُْْْْْ°َِْْْْ 


ادامه نوشته پایین کلیک کنید


 

ادامه نوشته

طنزنویس سید فرزاد شفیعی کنارسری

 طنز نویس داستان کوتاه 


برای خواندنش به ادامه مطلب بروید ...


انجمن ادبیات داستانی دریچه کلیک کنید.
 

ادامه نوشته

داستان کوتاه

  خیانت با طعم ته خیار  ،

    حقیقتی تلخ است.


داستان کوتاه     

 

آسمان میبارد اما در نگاه دخترک این بارش زیباست، او حامل مهمترین خبر روزگارش است ، خبری که بخاطرش از دانشگاه انصراف داده و مشتاق گفتن خبر به شریک زندگیش لحظات را به شمارش نشسته تا عاقبت به مقصد رسیده ، راننده چمدان ها را یکی یکی از صندوق عقب ماشین بیرون می آورد و می گذاشت کنار ساختمان با سنگهای سیاه ، نام ساختمان پارسا بود اما حروف برجسته ی نصب شده بر نمای ساختمان کج و نامفهوم شده بود ، گویی نیمه ی دومش یعنی سا براثر باد و طوفان جدا و مفقود شده است . مهشید توی تاریکی کلیدها را یکی یکی نگاه می کرد. کلید در ساختمان را پیدا کرد و در را باز کرد و به راننده گفت: لطفا” چمدان ها را بیارید طبقه ی چهارم واحد شش . وارد ساختمان شد و رفت به طرف آسانسور که ته راهرو بود. توی آینه ی آسانسور خودش را برانداز کرد. دکمه ی طبقه ی چهارم را زد. روسری اش را برداشت و دستی به موهاش کشید. از توی کیفش ماتیکی درآورد و مالید به لبهاش . دکمه های بارانی اش را باز کرد. آسانسور طبقه ی چهارم ایستاد …
مردی جلوی در خانه ایستاده بود. مهشید روسری اش را نصفه نیمه روی سرش انداخت: بفرمائید؟ مرد با ته لهجه ای که داشت جواب داد: چه عجب بالاخره یه نفر اومد… خانم پیتزا سفارش میدید پس چرا وای نمی ایستید فاکتورش رو بگیرینش 
یه ربّه دارم زنگ میزنم … الاّف کردید ما رو؟! مهشید کلید را در قفل چرخاند و انگار که داشت با خودش حرف میزد ساعتش را نگاه کرد . ساعت یازده و نیم بود: کی پیتزا سفارش داده این وقت شب؟ همزمان با چرخاندن کلید، در از پشت باز شد . نگاه امیر که داشت صورتش را با حوله خشک می کرد به نگاه مهشید گره خورد: مهشید؟!
مهشید گل از گلش شکفت. کیف دستی اش را داد دست چپش و آن یکی دستش را دور گردن امیر قلاب کرد : سلام.
 
امیر با دستپاچگی : سلام. تو… تو رشت چه کار میکنی؟
 
مرد زیر لب چیزی گفت که فقط خودش شنید! مهشید خنده ا ش راخورد، عقب رفت. به مرد و 
پیتزاهایی که دستش بود نگاهی کرد و به امیر هم: می خوای برگردم؟!
 
: نه عزیزم … نه … فقط غافلگیر شدم.
: من هم همین قصدو داشتم! نمی خوای پیتزاها رو از دست آقا بگیری ؟ ظاهرا” خیلی وقته منتظرند .
آسانسور در طبقه ی چهارم ایستاد . چمدانها یکی یکی از آسانسور خارج می شد.امیر با پیکی که پیتزا آورده بود حساب کرد. با عجله رفت سمت آسانسور و چمدانها را از دست راننده گرفت و به داخل خانه برد. مهشید پیتزاها را روی اپن گذاشت.
 
امیر آخرین چمدان را که آورد در را بست . پیتزاها را از روی اپن برداشت و روی عسلی کوچک جلوی مبلی که مهشید نشسته بود گذاشت: نگفته بودی امشب بر میگردی؟ میگفتی می اومدم دنبالت.
مهشید که روی مبل تکیه داده بود به سمت پیتزاها خیز برداشت. یکی از پیتزاها را به سمت خودش کشید . در آن را باز کرد و با ولع یک تکه ی آن را در دهان گذاشت. دوباره سرش را به مبل تکیه داد و درحالی که میخورد چشمانش را بست: فکر میکردم زودتر برسم. توی فرودگاه مشهد اسیر شدم. پروازم تاخیر داشت. امیر بلند شد ریز نگاهی به مهشید انداخت و موبایلش را که روی کاناپه بود برداشت و همانطور که روی صفحه ی موبایلش چیزی می نوشت حرف هم میزد: چی شد؟ کارای ثبت نامتو انجام دادی ؟ به این زودی دلت تنگ شد؟ حداقل یه خبر میدادی داری میای. گرچه … منم امروز سرم خیلی شلوغ بود…  این بچه های اموزشکده زبان خیلی اذیت میکنن … خسته شدم از دست این بچه دبیرستانی ها . رفت روی مبل روبروی مهشید نشست. مهشید همچنان چشماش بسته بود . امیر یک تکه پیتزا برداشت و شروع کرد به خوردن : حالت خوبه عزیزم؟ نگفتی چرا زود برگشتی؟ این کتابا رو هر دفعه می خوای با خودت از مشهد تا رشت بکشی؟
مهشید چشماشو باز کرد و به سمت امیر خم شد: دیگه قرار نیست با خودم بکشمشون. امروز رفتم دانشگاه و انصراف دادم . با صاحب خونه هم تسویه کردم.
امیر تکه ی دیگری پیتزا را نزدیک دهانش برد، درحالی که هنوز اولی را پایین نداده بود سرفه ای کرد: چه کار کردی؟!
: تلفنی که گفته بودم تصمیمات جدیدی دارم میگیرم.
امیر بلند شد و با عصبانیت داد کشید:هیچ معلوم هست چه کار میکنی؟ من نباید بدونم این تصمیمات جدید چیه؟ خونه رو که تازه اجاره کردیم . خودت انتخابش کردی. گفتی دوا درمون دیگه فایده نداره منم گفتم باشه … ولی نگفتی می خوای از دانشگاه انصراف بدی؟ مگه خول شدی؟
مهشید خیلی خونسرد انگار نمیشنید امیر چه میگفت: مثل اینکه این یه هفته ای که من نبودم بهت خوش گذشته! …آب افتاده زیر پوستت. دو تا دو تا پیتزا میگیری!
امیر رنگش پرید . سر جایش خشکش زد . خودش را جمع و جور کرد و به سمت آشپزخانه رفت . در کابینت ها را یکی یکی باز میکرد. در صدایش لرزشی نامحسوس به گوش می خورد: من… فقط نگرانتم . چند روز پیش عمو خسرو زنگ زد. گفت مدارک پزشکیتونو بفرستید دوباره بررسی کنم . میگفت هشت سال اینجا صبر کردید بس نبود؟ گفت با یکی از دوستاش تو آمریکا که متخصص نازائیه صحبت کرده، اگه مهشید خانم بخوان می تونه برای آمریکا…. ای بابا پس این قهوه کجاست؟!
مهشید از جاش بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت .فضای خانه به شکل غیر منتظره ای مبهم و سنگین شد .
از توی کیف دستی اش کاغذی درآورد و به سمت پذیرایی رفت. حال و پذیرایی با انحنایی مایل به هم راه داشتند. دور تا دور پذیرایی مبل چیده شده بود. میز ناهار خوری کوچکی کنار چوبی با نقش و نگار های سنتی حکاکی شده لبه های آن به چشم می خورد. گلدان بلور روی میز که همیشه خالی از گل بود توجهش را جلب کرد. چند شاخه ارکیده ی تازه ی قرمز صورتی با رگه های باریک زرد رنگ وسطش در گلدان جا خوش کرده بودند. دو شمع با پایه های نقره ای در دوسوی گلدان نقش بادی گاردهای گلدان را بازی میکردند.
مهشید کاغذ را روی میز گذاشت . صندلی پشت میز را به عقب کشید . خواست بنشیند که تلفن زنگ زد. امیر که هنوز در آشپزخانه بود و داشت داخل کابینتها سرک میکشید با عجله بیرون آمد.
مهشید به سمت گوشی تلفنی که روی کاناپه افتاده بود رفت و این وقت شب کی میتونه باشه؟
امیر : من برمیدارم . این … این آقای نعمتی مدیر ساختمونم همش نصف شب زنگ میزنه . شارژ واحدو میخواد! به اتاق خواب رفت . سر راه تعادلش را از دست داد و نزدیک بود زمین بخورد. زنگ تلفن قطع شد .امیر آنقدر آهسته حرف میزد که صدایی از اتاق بیرون نمی آمد.
مهشید اخم هایش را درهم کشید . موبایل روی میز داشت چشمک میزد و میلرزید. مهشید با عجله موبایل را برداشت و صفحه پیام جدید را باز کرد: باشه عزیزم پس فردا شب من منتظرتم. مینا
صفحه پیامهای فرستاده شده را که باز کرد گُر گرفت: قرارِ امشب منتفی.
موبایل امیر بود. مهشید سرش گیج رفت. انگار آتش مذاب روی سرش ریخته بودند. موبایل را روی میز انداخت. با پشت دست ماتیکش رو پاک کرد
 
ردّ سرخی از ماتیک بر پشت دستش جا ماند. دکمه های پالتویی را که هنوز تنش بود بست. روسری اش را روی سرش انداخت و کیف دستی اش را از روی مبل برداشت و به سمت در رفت. یک لحظه ایستاد . درآینه ای که کنار چوب لباسی آویزان بود نگاهی انداخت. چشمهاش قرمز بود . امیر هنوز از اتاق بیرون نیامده بود. مهشید در را باز کرد و محکم به هم کوبید.
 
با صدای در امیر از اتاق بیرون آمد .در خانه را باز کرد. دکمه ی آسانسور را زد. نمایشگر طبقه ی پارکینگ را نشان میداد . برگشت داخل خانه و به پذیرایی رفت . پنجره را باز کرد و خیابان جوادپور را رصد کرد. پرنده پر نمیزد یا آنقدر فاصله زیاد بود که در آن تاریکی چیزی ندید. برگشت . دستش را روی سرش گذاشت. باد سردی به داخل می وزید. کاغذ روی میز تلو تلو خوران به زمین افتاد .حاشیه ی ابی رنگ بالای کاغذ توجهش را جلب کرد. امیر خم شد و کاغذ را برداشت .اسم مهشید را دید. خواند، از چپ به راست. کاغذ از دستش روی میز رها شد . پایین که میرفت هر سه چهار تا پله را یکی میکرد.
 
در خانه باز مانده بود و پنجره هم. کوران، گلدان را روی میز انداخت . در محکم به هم خورد و کاغذ افتاد روی زمین .قطره های آبی که از گلدان بلور شکسته ی روی میز بر روی کاغذ میچکید نتیجه ی مثبت آزمایش بارداری را
پررنگ و پرنگ تر میکرد....
 
        سید فرزاد شفیعی کنارسری.                                                                       برای بازدید از لینک صفحه ی دخترونه ها. روی گزینه ی زیر کلیک کنید
. .                                                                                             دخترانه ها. کلیک کنید.